مهارت در ابراز هیجان

مهارت در ابراز هیجان مقابله با چالش‌های زندگی را آسان تر می‌کند و منجر به افزایش سلامت روانی در اینگونه افراد میشود (کینگ و امونز، 1990). افرادی که از نظر هیجانی توانمند هستند، در موقعیت‌های مختلف احساس‌های خود را تشخیص می‌دهند، مفاهیم ضمنی آن را درک می‌کنند و به گونه موثری حالت‌های هیجانی خود را برای دیگران بیان می‌کنند. این افراد در مقایسه با افرادی که توانایی درک و بیان حالت‌های هیجانی خود را ندارند، در کنار آمدن با تجربه‌های منفی از موفقیت بیشتری برخوردارند و سازگاری مناسب تری را در ارتباط با محیط و دیگران نشان می‌دهند (گلمن ،1995).
اصطلاح آلکسی تایمیا (ناگویی خلقی)، اولین بار توسط سیفنوس (1972، 1973) برای توصیف مجموعه ای از ویژگی‌های شناختی و عاطفی و در توصیف افرادی به کار برده شد که فقدان ظرفیت عاطفی آنها، منجر به شکست در توصیف هیجانات و به کلام در آوردن آنها می‌شد (میجر و همکاران، 2006). آلکسی تایمیا به عنوان یک اختلال چند شامل دشواری در شناسایی احساسات ، دشواری در توصیف احساسات و سبک تفکر بیرون مدار میشود. درکل آلکسی تایمیا را می‌توان به عنوان نقص در بازنمایی هیجان ها، پردازش شناختی و تنظیم حالات هیجانی بین فردی در نظر گرفت (تیلور و بگبی ، 2004). بنابراین آلکسی تایمیا یا نارسایی هیجانی بعنوان یک پدیده ی هیجانی شناختی به اختلال خاص در کارکرد روانی اطلاق می‌شود که در نتیجه ی فرآیند بازداری خودکار اطلاعات و احساسات هیجانی به وجود می‌آید. ناتوانی در ارزیابی و ابراز هیجان‌ها را با آلکسی تایمیا در ارتباط دانسته اند (بگبی و همکاران، 1994).
در ارتباط با آلکسی تایمیا، مؤلفه‌های مختلفی مطرح شده اند که از جمله‌ی آنها می‌توان به تیپ شخصیتی D و سبک‌های ابراز هیجان اشاره کرد. پژوهشگران آسیب شناسی روانی معتقدند که عدم توانایی به کارگیری و اصلاح مهارتهای تنظیم هیجانی، پیش بینی کننده آسیب‌های روانی فرد در آینده می‌باشد. به همین دلیل هنگامی که فرد با یک موقعیت هیجانی روبرو می شود احساس خوب و خوش بینی برای کنترل هیجان کافی نیست بلکه وی نیاز دارد که در این موقعیت‌ها بهترین کارکرد شناختی را نیز داشته باشد (رضوان و همکاران، 2006). در همین رابطه، پارکر و همکاران (1993) و کوینتون و واگنر (2005) گزارش کرده اند که آلکسی تایمیا با دوسوگرایی در ابرازگری هیجانی رابطه دارد.
ابرازگری هیجانی از ابعاد مهم و تامین‌کننده سلامت روان است و نقش کلیدی در سلامت روان دارد؛ زیرا در صورت عدم ابراز هیجان خاطرات آسیب‌زا همراه با هیجانات سرکوب شده به مقاومتی ناهشیار و نشانگان آسیب‌زا منجر می‌شوند. از دیدگاه علوم شناختی، هیجان‌ها به عنوان دسته ای از طرحواره‌های مبتنی بر پردازش اطلاعات شناخته می‌شوند که شامل فرآیندها و تجسم‌های نمادین و غیر نمادین هستند. کاهش ابراز هیجانات اساسا بیانگر نوعی فقدان یا بدتنظیمی‌هیجانات است. به همین صورت آسیب در ظرفیت‌های پردازش هیجانی مبتنی بر نارسایی هیجانی ممکن است یک عامل خطر احتمالی برای انواع مشکلات سلامت روان باشند. دوسوگرایی در ابرازگری هیجانی، گرایش به ابراز هیجان داشتن ولی ناتوان از ابراز آن بودن، ابراز هیجان بدون تمایل واقعی، ابرازکردن و سپس پشیمان شدن می باشد (کینگ و امونز ، 1990). دوسوگرایی در ابرازگری هیجان ممکن است به عنوان احساس های هیجانی به سرعت متغیر یا به طور همزمان شدید و متضاد به یک موضوع تعریف شود (کینگ، 1998). کنترل هیجانی و دوسوگرایی در ابرازگری هیجانی، خود دو سبک از سبک های ابراز هیجان هستند. افراد توانمند از نظر کنترل هیجانی، احساس های خود را تشخیص می‌دهند، مفاهیم ضمنی آن را درک می‌کنند و به گونه مؤثرتری حالت های هیجانی خود را برای دیگران ابراز می‌دارند. برخی افراد هیجان‌های خود را آزادانه و بدون نگرانی از پیامدهای آن ابراز می‌کنند؛ برخی دیگر در انتقال حالت های هیجانی محافظه کارند و برخی هیجان های ناراحت کننده را در ذهن خود مرور می‌کنند و افرادی نیز ممکن است ابرازگر یا غیر ابرازگر باشند، ولی در عین حال در مورد سبک ابرازگری خود متعارض باشند (کینگ و کلبی، 1995).
نتایج پژوهشهای کاستلی و همکاران (2013)؛ دالبداک و همکاران (2013)، مظاهری و افشار (1389)؛ لی و همکاران (2007) نشان داده است که بین آلکسی تایمیا و دو بعد دشواری در شناسایی احساسات و دشواری در توصیف احساسات آن، با افسردگی و اضطراب همبستگی مثبت و معنی داری وجود دارد از طرفی اضطراب با ویژگی‌های شخصیت D رابطه تنگاتنگی دارد. نتایج تحقیقات ویلیامز و همکاران (2011) و ماتن و جنکاز (2007) نیز موید همین نتیجه بوده است.
تیپ شخصیتی D به عنوان یک تیپ شخصیتی آشفته تعریف می شود که شامل دو رویداد همزمان هیجان پذیری منفی (تمایل به تجربه ی هیجانات منفی) و بازداری اجتماعی (تمایل به بازداری از خود ابرازی در تعاملات اجتماعی) است (دنولت، 1998). هنگامی که فردی این دو خصوصیت شخصیتی یعنی عاطفه منفی و بازداری اجتماعی را به طور همزمان و با شدت بالا دارا باشد، به عنوان تیپ شخصیت D یا شخصیت پریشان طبقه بندی می شود. به همین ترتیب، بازداری اجتماعی با تمایل پایدار به بازداری تجربیات هیجانی و رفتاری در تعاملات اجتماعی مشخص می شود. افراد دارای بازداری اجتماعی بالا بیشتر تمایل دارند که از طریق کنترل بیش از حد خود بیانگری (عدم ابراز و تصریح عقاید وخصوصیات خود) از واکنش های منفی دیگران جلوگیری کنند (ایمونسا و همکاران، 2007).
مطالعه پژوهشهای پیشین اهمیت بررسی و تشخیص عوامل موثر بر الکسی تایمی که میتوانند نقش تشدید کننده یا متعادل کننده داشته باشند را آشکار میشود. از آنجایی که بیشتر ادبیات در این زمینه آلکسی تایمیا را با مؤلفه‌های اثر گذار بر آن به طور جداگانه بررسی کرده اند، شناسایی رابطه تیپ شخصیتی D، سبک‌های ابراز هیجان با آلکسی تایمیا، می‌تواند به روشن شدن همپوشانی این صفات با یکدیگر کمک کرده و نشان دهد که کدام دسته از متغیر‌ها به لحاظ همپوشی با این سازه می‌توانند در ابتلا به اختلالات، تداوم آنها و دشواری در درمان، تاثیرگذار باشند. از این رو پژوهش حاضر به بررسی ارتباط بین آلکسی تایمیا با تیپ شخصیتی D و سبک‌های ابراز گری هیجان پرداخته است تا به طور همزمان نقش ارتباطی این عوامل را مورد بررسی قرار دهد و از طریق فهم بیشتر این سازه، امکان اقدامات پیشگیرانه و تشخیص بهتری را فراهم آورد.

1-3- اهمیت و ضرورت انجام تحقیق
تحقیقات پیشین نشان داده اند که مشکلات هیجانی درصد بالایی از افراد جوامع مختلف را دچار مشکل کرده است. برای مثال متیلا و همکاران (2006)، همچنین یالوق (2010)، میزان شیوع آلکسی تایمیا را در جمعیت عمومی‌بالغ بر 10 درصد گزارش کرده اند. متأسفانه این مشکل در جوامع پیشرفته امروز زیاد دیده می‌شود چون به‌جای بها دادن به ارزش‌های والای عاطفی، به ظاهر، مسائل مادی، رتبه و درجه تحصیلی و شغلی اهمیت داده می‌شود؛ بنابراین به نظر می‌رسد تحمل پایین افراد، آنها را مجبور برای یافتن راهی فوری برای خلاصی از هیجانات می‌کند (سو و همکاران، 2008). بیشتر تحقیقات انجام شده نشان می‌دهند که آلکسی تایمیا با انواع اختلالات روانی از جمله؛ اضطراب، افسردگی، پرخاشگری، اختلالات درد و گرایش به سوءمصرف مواد و در کل با سلامت عمومی‌پایین رابطه دارد (دوبی و همکاران، ۲۰۱۰؛ پیکاردی و همکاران، ۲۰۰۹). شناسایی رابطه تیپ شخصیتی D، سبک‌های ابراز هیجان با آلکسی تایمیا، می‌تواند به روشن شدن همپوشانی این صفات با یکدیگر کمک کرده و نشان دهد که کدام دسته از متغیر‌ها به لحاظ همپوشی با این سازه می‌توانند در ابتلا، تداوم و دشواری در درمان، تاثیرگذار باشند. علاوه بر این، پژوهش حاضر می‌تواند در تعمیم نتایج قبلی یا به چالش کشیدن آنها، فراهم آوردن دانش لازم در مورد آلکسی تایمیا و روشن ساختن سهم عوامل اثرگذار بر این سازه موثر واقع شود.

1-4- اهداف تحقیق
1-4-1- هدف اصلی:
بررسی رابطه آلکسی تایمیا، تیپ شخصیتی D با سبک‌های ابراز هیجان.
1-4-2- اهداف فرعی:
– بررسی رابطه آلکسی تایمیا با مولفه های سبک های ابراز هیجان (ابرازگری هیجانی، کنترل هیجانی و دوسوگرایی در ابرازگری هیجانی).
– بررسی رابطه تیپ شخصیتی D با مولفه های سبک های ابراز هیجان (ابرازگری هیجانی، کنترل هیجانی و دوسوگرایی در ابرازگری هیجانی).
– بررسی نقش جنسیت در رابطه با آلکسی تایمیا، تیپ شخصیتی D و سبک‌های ابراز هیجان.

1-5- سؤالات تحقیق
1-5-1- سؤال اصلی:
آیا بین آلکسی تایمیا، تیپ شخصیتی D با سبک‌های ابراز هیجان (ابرازگری هیجانی، کنترل هیجانی و دوسوگرایی در ابرازگری هیجانی) رابطه ای وجود دارد؟
1-5-2- سؤالات فرعی:
1- آیا بین تیپ شخصیتی D با مولفه های سبک‌های ابراز هیجانی (ابرازگری هیجانی، کنترل هیجانی و دوسوگرایی در ابرازگری هیجانی) رابطه معنی داری وجود دارد؟
1-1 آیا بین تیپ شخصیتی D و کنترل گری در ابراز هیجان رابطه معنی داری وجود دارد؟
1-2 آیا بین تیپ شخصیتی D و دو سو گرایی در ابراز هیجان رابطه معنی داری وجود دارد؟
2- آیا بین آلکسی تایمیا با سبک‌های ابراز هیجان (ابرازگری هیجانی، کنترل هیجانی و دوسوگرایی در ابرازگری هیجانی) رابطه معنی داری وجود دارد؟
2-1 آیا بین آلکسی تایمیا و کنترل گری در ابراز هیجان رابطه معنی داری وجود دارد؟
2-2 آیا بین آلکسی تایمیا و دو سو گرایی در ابراز هیجان رابطه معنی داری وجود دارد؟

3- آیا از نظر آلکسی تایمیا و تیپ شخصیتی D با سبک‌های ابراز هیجانی میان دانشجویان دختر و پسر تفاوت معنی داری وجود دارد؟

1-6-فرضیات تحقیق
1-6-1-فرضیه اصلی:
بین آلکسی تایمیا، تیپ شخصیتی D با سبک‌های ابراز هیجان رابطه معناداری وجود دارد.
1-6-2- فرضیه‌های فرعی:
1- بین تیپ شخصیتی D با سبک‌های ابراز هیجانی رابطه معنی داری وجود دارد.
2- بین آلکسی تایمیا با سبک‌های ابراز هیجان رابطه معنی داری وجود دارد.
3- بین تیپ شخصیت D و کنترل گری در ابراز هیجان رابطه معنی داری وجود دارد
4-بین تیپ شخصیتی D و دو سو گرایی در ابراز هیجان رابطه معنی داری وجود دارد.
5- بین آلکسی تایمیا و کنترل گری در ابراز هیجان رابطه معنی داری وجود دارد.
6- بین آلکسی تایمیا و دو سو گرایی در ابراز هیجان رابطه معنی داری وجود دارد.
7- بین دانشجویان دختر و پسر در خصوص آلکسی تایمیا، تیپ شخصیتی D و سبک‌های ابراز هیجانی تفاوت معنی داری وجود دارد.

1-7- تعریف عملیاتی و مفهومی‌متغیرها
الکسی تایمیا:
تعریف مفهومی: آلکسی تایمیا به عنوان یک اختلال چند بعدی اینگونه تعریف می‌شود؛ دشواری در شناسایی احساسات ، دشواری در توصیف احساسات و سبک تفکر بیرون مدار ، درکل آلکسی تایمیا را می‌توان نقص در بازنمایی هیجان ها، نقص در پردازش شناختی و تنظیم حالات هیجانی بین فردی در نظر گرفت (تیلور و بگبی، 2004).
تعریف عملیاتی: در این مطالعه منظور از الکسی تایمیا نمره ای است که آزمودنی در هر یک از مولفه‌های مقیاس ناگویی هیجانی تورنتو (TAS_20) بدست آورده است.
ابراز گری هیجان:
تعریف مفهومی: ابرازگری هیجانی به عنوان یک مولفه اصلی هیجانها به نمایش بیرونی هیجان بدون توجه به ارزش (مثبت یا منفی) یا روش (چهره ای، کلامی‌یا حالت بدنی) اطلاق می‌شود (لویس، 2000).
تعریف عملیاتی: در این پژوهش، منظور از ابراز گری هیجان، نمره ای است که آزمودنی در پرسشنامه ابرازگری هیجانی (EEQ) بدست می آورد.
کنترل هیجانی:
تعریف مفهومی: گرایش به بازداری در ابراز پاسخ‌های هیجانی است.
تعریف عملیاتی: در این پژوهش، کنترل هیجانی نمره ای بود که آزمودنی از طریق پرسشنامه کنترل هیجانی (ECQ) (راجر ،1998) کسب می‌کند و شامل باز داری هیجانی، تمایل به بازداری و سرکوب هیجان تجربه شده، مرورذهنی، تکرار رویدادهای هیجانی ناراحت کننده، کنترل پرخاشگری وکنترل خوش خیم وکنترل تکانه‌های آشفته کننده درطی انجام کار می‌باشد.
دو سو گرایی در ابراز گری هیجانی
تعریف مفهومی: تمایل به ابراز هیجان، ولی قادرنبودن، ابرازهیجان، بدون تمایل واقعی و یا ابراز کردن و بعداً پشیمان شدن را شامل می‌شود.
تعریف عملیاتی: در این پژوهش، منظور از دوسو گرایی در ابراز هیجان، نمره ای هست که آزمودنی در پرسشنامه دو سوگرایی در ابرازگری هیجانی (AEQ) بدست آورده بود.
تیپ شخصیتی D
تعریف مفهومی: تیپ شخصیتی D به عنوان یک تیپ شخصیتی آشفته تعریف می شود که شامل دو رویداد همزمان هیجان پذیری منفی (تمایل به تجربه ی هیجانات منفی) و بازداری اجتماعی (تمایل به بازداری از خود ابرازی در تعاملات اجتماعی) است (لاندن ، 2008).
تعریف عملیاتی: در این پژوهش، منظور از تیپ شخصیتی D، نمره ای است که آزمودنی در پرسشنامه تیپ شخصیتی D، به دست آورده بود.

2-2-4- ساختار و انواع آلکسی تایمیا
ساختار و ویژگی‌های آلکسی تایمیا شامل موارد زیر می‌باشد :
الف) نارسایی و توانایی ضعیف در متمایز کردن احساسات هیجانی
ب) نارسایی در تخیل و تجسم
ج) نارسایی در بیان کردن تجربیات هیجانی به صورت کلامی
د) نارسایی برای تجربه کردن احساسات هیجانی
ه) کاهش تمایل برای فکر کردن درباره هیجانات
انواع آلکسی تایمیا را می‌توان به وسیله استفاده از ساختار دو عاملی مشخص کرد که بیانگر یک بعد شناختی (الف، ج و ه) و یک بعد عاطفی (ب و د) است. با توجه به پژوهشهای صورت گرفته فقط آزمودنی هایی که در مقیاس آلکسی تایمیا، با نمرات بالاتر از ملاک 70 (توانایی پایین برای تجربه هیجانات) و پایین تر از ملاک 30 (توانایی بالاتر برای تجربه هیجانات) برای تشکیل دادن زیر گروه‌هایی از آلکسی تایمیا انتخاب شده اند:
1. آلکسی تایمیا کامل یا تیپ I
2. آلکسی تایمیا تیپ II
3. آلکسی تایمیا تیپ III
4. لکسی تایمیا
5. بهنجار که ” مودال” نامیده می‌شوند افرادی هستند که دامنه نمرات درصد 30-70 می‌باشد.
6. نیمرخ « مخلوط/متناقض» (ویگرهوتس و همکاران، 2008).
آلکسی تایمیا تیپ I : به وسیله هیجان پذیری پایین و خیال پردازی ضعیف در ترکیب با شناخت‌های ضعیف همراه با هیجان‌ها توصیف می‌شود.
آلکسی تایمیا تیپ II : با هیجان پذیری پایین و توام با شناخت‌های ضعیف به همراه هیجانات مشخص می‌شود.
آلکسی تایمیا تیپ III : بر عکس آلکسی تایمیا تیپ II، هیجان پذیری پایین و تخیل ضعیف اما با شناخت‌های خوب رشد یافته به همراه هیجانات مشخص می‌شود.
لکسی تایمیا : با هیجان پذیری بالا و خیال پردازی غنی توام با شناختهای خوب توسعه یافته به همراه هیجانات توصیف می‌شود.
گروه پنجم : که گروه بهنجار یا مودال نامیده می‌شود، آنها نمرات نرمال و متوسطی هم در بعد شناختی و هم در بعد عاطفی به دست می‌آورند.
گروه ششم : که هیچ یک از ملاک‌های 5 تیپ فوق را ندارد و به عنوان افراد با پروفایل(مخلوط/متناقص) نام گذاری می‌شوند (برموند و همکاران ، 2006).
در ادامه به طور خلاصه به شرح انواع آلکسی تایمیا می‌پردازیم:
آلکسی تایمیا تیپ I
خودبسندگی ( رضایت از خود و بی علاقه گی به دیگران و مشکلات آنها) و خجالت ( احساس کم رویی و داشتن دشواری در ارتباط با دیگران) تیپ I را پیش بینی می‌کند.
ویژگی مهم تیپ I آلکسی تایمیا، شامل انزوا از روابط اجتماعی و دامنه محدودی از ابراز هیجانات در شرایط بین فردی می‌باشد که بوسیله فقدان همدلی و اجتماعی بودن ایجاد می‌شود.
آلکسی تایمیا تیپ I هیچ نوع رابطه ای با شکایت کردن و نشانه‌های اختلالات روان شناختی ندارد، همچنین با اضطراب ناتوان کننده و یا عزت نفس پایین ارتباط ندارد، اما افراد دارای تیپ I حالت تدافعی دارند، هیجانات نامعقول (مانند ترس از اینکه شکست بخورند)، یا صفات شخصیتی که قابل قبول نیست را به دیگران نسبت می‌دهند ( فرافکنی). وقتی آنها در تجربه ی رویدادهای زندگی شکست می‌خورند، این شکست را متوجه دیگران کرده و دیگران را برای مسائل شخصی خودشان مقصر می‌دانند، که می‌تواند واکنشی در برابر کنترل و یا دخالت بیش از حد دیگران باشد (ویلیامز ، 1994). افراد تیپ I مانند اشخاص اسکیزوئیدی احساس انزجار نسبت به معاشرت دارند و این عقیده را دارند که دیگران آنها را در روابط درگیر می‌کنند و از این راه هویت و فردیت آنها را از بین می‌برند.
افراد با تیپ I از نظر عاطفی سرد و از نظر اجتماعی و هیجانی بی کفایت‌اند، آنها به وسیله ی افکار شکست احساس آزار نمی‌کنند و از یک آمادگی منطقی برای زندگی برخوردارند که می‌تواند در بسیاری از مشاغل یعنی در جایی که تفکر منطقی بدون دخالت هیجانی یک امتیاز باشد مفید باشد، اما در روابط شخصی و صمیمانه رفتار سرد عاطفی و هیجانی آنها باعث مشکلات بین فردی می‌شود. این افراد به علت فقدان هیجان پذیری، احتمالا دچار خستگی روحی یا هیجانی نمی‌شوند، علاوه بر این به علت فقدان خیال پردازی برای مشاغل هنرهای اجرایی یا مشاغلی که در انها خلاقیت و ابراز هیجان ضروری است ناشایست تلقی می‌شوند.
همانطور که ذکر شد پروفایل آلکسی تایمیا تیپ I شباهت قابل ملاحظه ای با ویژگی‌های سبک شخصیتی اسکیزوئیدی نشان می‌دهد، این افراد دارای سبکی انفرادی با نیاز محدود به دوستی، رفاقت و حمایت اجتماعی توصیف می‌شوند که به عنوان مشاهده گران بی طرف به ندرت درباره ی چیزی نگران و هیجان زده می‌شوند. بنابراین در محل کار خود عملکرد خوبی دارند اما نمی‌توانند به صورت تیمی‌کار کنند. (اولدهام و موریس ، 1995). میلون وهمکاران (2001) نیز الگویی مشابه از ویژگی‌های ذکر شده را درون دامنه طبیعی بعنوان سبک انزوایی معرفی کرده اند. این افراد آرام هستند و کاری به کسی ندارند، منظم اند و به اصطلاح در پشت صحنه کار می‌کنند و راضی برای ماندن در زمینه اند، این در حالی است که دیگران آنها را به عنوان افرادی بدون انگیزه و سرزندگی(نیرومندی) تلقی می‌کنند
آلکسی تایمیا تیپ II
بی کفایتی شخصی و بی کفایتی اجتماعی، تیپ II آلکسی تایمیا را پیش بینی می‌کند. بی کفایتی به این معناست که شخص احساس تنش، افسردگی و ناپایداری می‌کند فرد با آلکسی تایمیا تیپ II، از ناپایداری هیجانی ( روان رنجورخویی) رنج می‌برد. بی کفایتی اجتماعی بدین معناست که شخص در برخورد با دیگران احساس خجالت و کم رویی می‌کند.
این افراد سطوح بالایی از شکایات را در پرسشنامه scL90 (پرسشنامه ای که سبک زندگی افراد را مورد ارزیابی قرار می‌دهد) گزارش می‌کنند. مضطرب و دارای فوبی مکان‌های باز، بسته و افسرده هستند و شکایات جسمانی مبهم و مشکلات خواب را گزارش می‌کنند
افراد تیپ II آلکسی تایمیا نسبت به همه انواع آلکسی تایمیا، در برابر استرس مقاومت کمتری دارند، و از مشکلات روان پزشکی و روان تنی، رنج می‌برند و یک ساختار شخصیتی روان رنجورخویی را نشان می‌دهند. آنها به سرعت تعادل خود را از دست داده و به آسانی در شرایط استرس زا، قربانی اضطراب ناتوان کننده می‌شوند در حالی که سطح اضطراب تسهیل کننده پایین باقی می‌ماند.
افراد تیپ II مضطرب هستند و از انجام اشتباه می‌ترسند آنها برای بی کفایتی‌ها خودشان را سرزنش می‌کنند و رویا رویی ناسازگارانه نشان می‌دهند و نشانه‌های افسردگی در آنها نادر نیست.
بین نیمرخ آلکسی تایمیا تیپ II و سبک شخصیت مرزی ارتباط وجود دارد، افراد سبک مرزی تمایل دارند از لحاظ هیجانی شدید باشند، اما گهگاهی واکنش بیش از حد از خود نشان می‌دهند و نمایشی می‌شوند (میلون و همکاران، 2001). بعلاوه آنها نگرش بد گمانی را اتخاذ می‌کنند و تا حدی نگرش پارانوئیدی نسبت به دیگران دارند که بیانگر آن است که آنها در کنار آمدن مشکل دارند و در تفکر و عمل کردن احساس بی کفایتی می‌کنند. فرد دارای تیپ II، در شرایطی که تحت فشار قرار می‌گیرد، به علت افکار شکست، پیشرفت نامناسبی را نشان می‌دهد. از لحاظ دفاعی او از مکانیزم برگشت به سوی خود استفاده می‌کند. این افراد زمانی که مشکلات یا شکست هایی را تجربه می‌کنند خود را سرزنش می‌کنند. از لحاظ رویارویی آنها تمایل به اجتناب از مشکلات یا واکنش نشان دادن بصورت افسردگی در برابر مشکلات را دارند. افرادتیپ II دارای خود پنداره پایین هستند نمرات پایین مقیاس LSQ (پرسشنامه سبک زندگی) آنها نشان می‌دهد که قادر به داشتن احساس تعلق به دیگران نیستند. عزت نفس آنها پایین است و احساس بی کفایتی می‌کنند. افراد دارای تیپ II، سبک‌های رویارویی و کنار آمدن ضعیفی دارند، آنها انتظار دارند که میزان کنترلی بر موفقیت نداشته باشند. سایر عواملی که بطور غیر مستقیم به پیدایش شخصیت مرزی کمک می‌کند شامل ایده‌های فرهنگی و بد رفتاری جنسی بویژه در مورد زنان است و این عقیده نیز با این یافته که افراد تیپ II اغلب در زنانی دیده شده که در کودکی مورد بد رفتاری جنسی قرار گرفته اند، همخوان است ( برموند، 2008).
آلکسی تایمیا تیپ III
برعکس تیپ II، آلکسی تایمیا تیپ III بوسیله ی با کفایتی و کفایت اجتماعی پیش بینی می‌شود.
افراد با تیپ III آلکسی تایمیا گزارش می‌کنند که با دیگران خوب کنار می‌آیند و یا به آسانی با آنها صحبت می‌کنند ، احساس گشودگی می‌کنند، راحت و اجتماعی هستند. بنابراین افراد تیپ III مهارت اجتماعی خوبی دارند و نشانه‌های روان رنجوری را نشان نمی‌دهند.
این افراد نیمرخ سالمی‌نشان می‌دهند، آنها مشکلاتی از قبیل شکایت جسمانی، افسردگی، اضطراب ناتوان کننده را ندارند. در شرایط ناکامی‌خود را سرزنش نمی‌کنند، فکر می‌کنند خودپنداره بالایی در گذشته، حال و آینده داشته و خواهند داشت. به دیگران احساس تعلق می‌کنند، خودشان را به عنوان فردی شایسته تلقی کرده و از خود قدردانی می‌کنند. خود را قادر به حل مشکلات می‌دانند و انتظار دارند بر موقعیت‌ها کنترل داشته باشند.
این افراد ارجحیت بالا برای تصاویر خنثی در برابر تصاویر تهدید کننده در آزمونهای دیداری نشان می‌دهند، از دیدگاه روان پویشی یعنی رویدادهای تهدید کننده واپس زده می‌شوند یا از ورود به هوشیاری ممانعت می‌شوند. تیپ III افراد آلکسی تایمیا با نمرات پایین در هیجان و نمرات بالا در بعد شناختی آلکسی تایمیا مشخص می‌شوند که از دیدگاه نظری، این ترکیب از نمرات عجیب به نظر می‌رسد (مورمن و پیجپرز ، 2004). قابل درک نیست چگونه افرادی که برانگیختگی هیجانی کم را نشان می‌دهند و می‌توانند شناخت‌های خوب توسعه یافته را به همراه این توانایی کم را برای هیجانها داشته باشند. در یک انتشار، در مورد نوروسایکولوژی آلکسی تایمیا، یک تبیین برای این تناقض مطرح شده است ( برموند و همکاران، 2006).
در کل افراد تیپ III آلکسی تایمیا، نیمرخ شخصیتی بی نهایت سالم اما مشکوک گزارش می‌کنند. ممکن است اینها افرادی باشند که از واپس زنی استفاده کنند و به تحریکات تهدید آمیز منفی اجازه ورود به هشیاری را ندهند. نتایج برخی از پژوهش‌ها نشان داده که آنها تمایل به سوء استفاده ی هیجانی و اجتماعی از دیگران دارند و نیمرخ آنها با شخصیت خود شیفته مشابهت دارد.
لکسی تایمی
طبق تحقیقات کارور و شی یر (2000)، صمیمیت عاطفی مادر لکسی تایمیا را پیش بینی می‌کند. لکسی تایمیا با مشکلات روانشناختی ارتباط دارد نه با حالات دفاعی. افراد لکسی تایمیک در اضطراب تسهیل کننده نمره بالا دارند و این بدین معناست که آنها می‌توانند در شرایط پرچالش بهترین عملکرد را داشته باشند. از لحاظ رویارویی و مقابله با مشکلات، آنها تمایل دارند به جای اینکه مشکلات را انکار کنند یا از آن اجتناب کنند، به طور فعالانه روی آنها کار کنند. همچنین این افراد در مواقع سخت حمایت اجتماعی را می‌طلبند. لکسی تایمیک‌ها خودپنداره بالا و خوبی دارند و دارای عزت نفس بالایی اند و با دیگران رابطه ی خوبی برقرار می‌کنند و خودشان را به عنوان افراد شایسته ای تلقی می‌کنند.
عنصر اصلی لکسی تایمیک، ارگانیزم عاطفی خوب و تکامل یافته است و هر دو جنبه ی عاطفی و هیجانی تنظیم عواطف، همخوانی خوبی با هم دارند، سایر یافته‌ها نیز حاکی از این است که افراد لکسی تایمیک از لحاظ هوش هیجانی بالا هستند و دارای شخصیتی نرمالی اند. آنها توانایی دارند که در شرایط پر فشار به بالاتر از ملاکهای خود برسند، این عقیده با رابطه بین روان و هوش هیجانی همخوانی دارد (گلمن، 1995).
نیمرخ افراد لکسی تایمیک شباهتی با ویژگی‌های شخصیت نمایشی دارد ، این افراد به طور موثر با دنیا کنار می‌آیند و برای تأثیر هیجانها ارزش قائل هستند و آن را به راحتی و به طور اشکار ابراز می‌کنند (اولدهام و موریس، 1995).
یافته‌های بدست آمده نشان می‌دهد که افراد لکسی تایمیک تمایل دارند از دیگران استفاده کنند و آنها نسبت به مودال‌ها (گروه بهنجار) در سوءاستفاده ی هیجانی نمره ی بالایی می‌گیرند. در ارتباط با حالت نمایشی، افراد هیستریونیک تواناییهای خود را نشان می‌دهند و تمایل دیگران را تشخیص می‌دهند تا علاقه و جذابیت بیشتری را به وجود بیاورند. آنها وقتی در صحنه هستند بسیار جذاب و جالب می‌شوند.

2-3- ابراز گری هیجان
ابرازگری هیجانی به عنوان یک مؤلفه اصلی هیجان ها، به نمایش بیرونی هیجان، بدون توجه به ارزش (مبثت یا منفی) یاشیوه (چهره ای، کلامی‌و رفتاری) اطلاق می‌شود (کرینگ و همکاران، ١٩٩۴).
اکمن و فریزن (1974) ابراز هیجان را ظواهر حالت‌های هیجانی با درونی شامل مجموعه‌های ویژه ای ازتغییرات در فعالیت‌های زیستی– عصبی تشکیل می‌دهد (لویس ، ٢٠٠٠).
هالبرستدت (١٩٩١به نقل از بویام و پارکر ، ١٩٩۵ )ابرازگری هیجانی را شامل ترکیبی از حالت‌های هیجانی، دانش قوانین نمایش و انگیزش و توانایی کنترل ابراز هیجان فرد می‌داند.
داروین ،( ١٨٧٢ ) با انتشار کتاب “ابرازهیجان‌ها در انسان و حیوان” نقش مهمی‌در زمینه مطالعه هیجان‌ها ایفا کرده است مشاهدات داروین موجب شد که وی سه اصل اولیه را در ابرازهیجان دخیل بداند که عبارتنداز ١ – خوگیری : فعالیتهای به اجرا در آمده ارضا کننده، خواه سودمند باشد یا سودمند نباشد؛٢- تضاد : فعالیتهای متضاد به اجرا در آمده تحت تکانه‌های متضاد؛ ٣- نیروی عصبی : کنش مستقیم دستگاه عصبی تهیج کننده در تن، مستقل از اراده .
به اعتقاد لویس(٢٠٠٠)، ابراز‌های هیجانی، به تغییرات سطحی بالقوه قابل مشاهده، در چهره، صدا و بدن وسطح فعالیت منجر می‌شود. در ابتدا، به ابرازهای هیجانی بر حسب حرکات و فعالیت بدنی بویژه کودکان کمتر توجه شده است، اگر چه به نظر می‌رسد که آواگری‌ها رساننده‌های مهم حالتهای هیجانی باشد، ولی از کم شناخته ترین جنبه‌های ابراز هستند. ابرازهای کلامی‌بیشتراز حد قدرتمند هستند و ممکن است بتوانند حالت‌های هیجانی مشابه را در دیگران فراخوانند، بنابراین، ابراز هیجان به شیوه آواگری ممکن است مسری تر از ابرازهای هیجان به شیوه بدنی یا چهره ای باشد. به عنوان مثال وقتی فیلم‌ها با افرادی تماشا می‌شوند که با صدای بلند می‌خندند، خنده دارتر از زمانی است که خود فرد به تنهایی آن را می‌بیند.به دلیل ماهیت مسری آواگری، ابراز کلامی‌ممکن است هدف تلاشهای اجتماعی اولیه باشد (لویس، ٢٠٠٠).
حرکت، ممکن است یک شیوه دیگر ابراز هیجان‌ها باشد، : به عنوان مثال گریختن از چیزی ویا آمدن به سوی آن، پاسخ‌های حرکتی همراه با هیجان‌های مثبت و منفی هستند.
در واقع، اغلب دورشدن نوزاد از یک اسباب بازی یا شخصی نا آشنا، مستقل از ابراز چهره ای، با ترس او مرتبط است.کاملا واضح است که ابرازهای هیجانی مجزا ممکن است در نوزادان و در سنین خیلی پایین تر مشاهده شود.در ابتدا، بین حالتهای هیجانی و ابراز هیجانی تمیز قائل شد، به عنوان مثال، کودک وقتی رفتارگریه کردن را تحت کنترل در می‌آورد که والدین اورا به گونه ای تربیت می‌کنند که هنگام آشفتگی یا نیاز گریه نکند.
2-3-1- تفاوت‌های فردی در ابراز گری هیجانی
یک مسئله در ارتباط با فعالیت‌های هیجانی این است که آنها بلافاصله قابل پوشیده شدن و به وسیله فرد قابل کنترل هستند. بنابراین ممکن است حالتهای هیجانی با ابراز هیجانی متفاوت شوند و گاهی نیز تمیز دادن حالتهای هیجانی از ابرازهای هیجانی مهم است(لویس، ٢٠٠٠).
تصویر ٢- ١ یک الگوی ابرازگری هیجانی را نشان می‌دهد که به عنوان چهارچوبی برای فهم تفاوتهای فردی در رفتار ابرازگرهیجانی به کار می‌رود . طبق این الگو، هیجان وقتی روی می‌دهد که درون داد درونی و بیرونی به شیوه ای پردازش می‌شود که یک برنامه هیجانی مانند (غم و شادی) به کار بیفتد. به محض به کار افتادن برنامه هیجان، گرایشهای پاسخ، شامل تغییرات فیزیولوژیکی، (احساسات ذهنی و تکانه‌های رفتاری) ایجاد می‌شود و جاندار را برای پاسخ انطباقی به چالشها و یا فرصتهای محیطی آماده می‌کند.هیجان‌ها ما را وادار نمی‌کنند که به شیوه مخصوص عمل کنیم، آنها فقط کاری را به ما پیشنهاد می‌کنند، به همین دلیل، احساس، همیشه آشکار کننده نیست. گرایش‌های پاسخ هیجانی ممکن است به عنوان یک تکانه رفتار قابل دیدن ابراز شوند یا ابراز نشوند(گروس و جان ، ١٩٩٧).

مطلب مشابه :  رابطه سلامت معنوی با مهارت ابراز وجود در بین معتادین

نمودار ٢-١-روابط فرض شده بین یک الگوی هیچان-تولید (سطح حالت تحلیل و سه بعد پرسشنامه ابراز گری بر کلی (سطح صفت تحلیل )اقتباس از گروس و جان، ١٩٩٧).

تفاوتهای فردی در ابرازگری هیجانی ممکن است در چند مرحله در فرایند تولید هیجان رخ دهد.اولاً، تجارب مردم روز به روز به طور گسترده ای تغییر می‌کند، در نتیجه درون داده‌های متفاوت، بسیار زیادی برای برنامه‌های هیجان آنها آماده می‌کنند. ثانیاً این درون داده‌های متفاوت ممکن است به وسیله شیوه ارزیابی فرد کم یا زیاد شود.ثالثاً، بررسی و خلق نشان می‌دهد که تفاوت‌های فردی مهمی‌هم درآستانه فعالیت برنامه‌های هیجان وهم درپی آن درگرایشهای پاسخ هیجان وجود دارد (گلداسمیت ، ١۹۹۳ و کاجان و سیندمن۲، ١۹۹۳).
نهایتاً ممکن است مهارتهای فردی مهمی‌در تعدیل کنندگی(صافی برون داد)آن باشد که تفاوتها در این است که چگونه هرگرایش پاسخ هیجانی به رفتار تبدیل می‌شود.(گروس و جان١٩٩٧ ).
به اعتقاد (گروس و جان، ١٩٩٧)، اگر چه تفاوتهایی در ابرازگری هیجان ممکن است هریک از این مراحل در فرایند هیجان- تولید رخ بدهد آنها روی دو مشخصه رفتار ابرازگر هیجانی که به اعتقاد آنها مقدم است، تمرکز می‌کنند: ١)فعالیت گرایشهای هیجانی- پاسخ؛ ٢ )تعدیل بعدی آنها تفاوتهای فردی در گرایشهای هیجان – پاسخ، یک تعدیل کننده مهم تفاوتهای فردی در ابرازگری هستند. اگرچه گرایشهای هیجان- پاسخ برای آشکارنمودن هیجان – رفتار ابرازگر ضروری هستند، ولی کافی نیستند، زیرا افراد ممکن است گرایشهای پاسخ خود را تعدیل کنند.از این رو، اینکه آیا و چگونه گرایشهای پاسخ به طور رفتاری ابراز می‌شوند؟ می‌توان گفت که این تعدیل ممکن است برای وفق دادن با (قوانین نمایشی) فرهنگ مربوط به ابرازهیجان (مانند گرایش به بازداری هیجان‌های منفی در مکان عمومی) به کار رود (فام ، ٢٠٠٠). یا به دلایل شخصی (مانند عدم تمایل به ضعیف به نظر رسیدن از طریق ابراز احساسات)صورت بگیرد .بنابراین دومین مشخصه مهم تفاوتهای فردی درابرازگری، ممکن است تفاوتهای فردی در تعدیل هیجان باشد. این تفاوتهای فردی در حدی است که گرایش پاسخ از هر نوع و نیروی مفروض به طور رفتاری ابراز می‌شوند (گروس و جان، ١٩٩٧).
کینگ وامونز (١٩٩٠)به منظور بررسی نقش ابرازگری هیجان در سلامت، ابرازگری در سه بعد ابراز هیجان مثبت، ابراز هیجان منفی و ابراز صمیمیت طرح نموده اند (گروس و جان، ١٩٩٧).علاوه بر این، یک نیروی کلی را نیز در گرایش به ابرازگری مطرح کردند. آنها ابرازگری هیجانی را به عنوان یک صفت ثابت فرض کردند و یک مفهوم چند بعدی از ابرازگری ارائه دادندکه شامل دو جنبه است ١) یک نیروی کلی از گرایشهای هیجانی – پاسخ 2) درجه ای که این گرایشها معمولاً به عنوان رفتار آشکار ابراز می‌شوند . اگر چه به جای یافتن یک بعد نشان دهنده سطوح شاخص تعدیل رفتاری، آنها دو بعد یافتند: ابرازگری منفی، درجه ای که گرایشهای پاسخ هیجانی منفی به طور رفتاری ابراز می‌شوند و ابرازگری مثبت، درجه ای است که گرایشهای پاسخ هیجانی مثبت به طور رفتاری ابراز می‌شوند(کینگ و امونز، ١٩٩٠).
هر سه بعد ابرازگری هیجان تقریباً۵٠٪ با یکدیگر همبسته اند و این امر حاکی از آن است که افراد دارای تکانه‌های هیجانی قوی، بیشتر احتمال دارد که هیجانات مثبت و منفی را ابراز کنند تاافرادی که هیجان‌های منفی را ابراز می‌کنند. این روابط در میان ابعاد ابرازگری، یک الگوی سلسله مراتبی را معرفی می‌کند که در تصویر٢-٢ نمایش داده شده است. علی رغم وجود همبستگی مثبت بین ابعاد ذکر شده، آنها چند تفاوت مهم با یکدیگر دارند. بر اساس انتظار (گروس وجان، ١٩٩٧ ) ابعاد درگرایش‌های هیجان – پاسخ (شدت تکانه) و ابراز عادی این گرایشها، پاسخ در رفتار (ابرازگری مثبت و منفی) تمایز دارند.بنابراین، تمایز بین ابرازگری مثبت و منفی با تمایز بین دو بعد اصلی خلق، یعنی حالت عاطفی مثبت و منفی، موازی است (تلیگن١، ١٩٨۵؛ واستون٢ و تلگین، ١٩٨۵؛ به نقل از گروس و جان، ١٩٩٧).

نمودار ٢-٢ روابط بین سه بعد ابرازگری هیجانی (اقتباس از گروس و جان، ١٩٩٩)

نهایتاً سرانجام تمایزهای تجربی، در میان این ابعاد آشکار می‌شود؛به عنوان مثال، همانگونه که از تحلیل قوانین نمایش فرهنگی انتظار داریم، افراد اساساً سطوح بالاتری ازابرازگری مثبت را نسبت به ابرازگری منفی گزارش می‌دهند. شکایت‌های جسمانی با شدت تکانه و ابرازگری منفی، همبسته است تا با ابرازگری مثبت . ساختارهای شخصیتی گسترده تر، روابط متمایزتری نشان می‌دهند؛ چنانکه برون گرایی و ملایمت، بیشترین ارتباط را با ابرازگری مثبت و روان رنجور خویی، بیشترین ارتباط را با شدت تکانه و ابرازگری منفی دارد (گروس و جان، ١٩٩٧).

2-3-2- تفاوتهای جنسی در ابرازگری هیجانی
نتایج بسیاری از مطالعات بیانگر آن است که کیفیت ابزارهیجان در زنان و مردان متفاوت است، حال آنکه ابراز هیجان متمایز درهر دو جنس انطباقی است و به عوامل فرهنگی وموقعیتی بستگی دارد (برادی وهال ، ٢٠٠٠). همینطور، پژوهش‌های زیادی نشان داده است که زنان بیشتر از مردان هیجانهایشان را بروز می‌دهند(کینگ وامونز، ١٩٩٠؛ کرینگ وهمکاران، ١٩٩٨).وهمچنین زنان نسبت به مردان ابرازگری مثبت، ابرازگری منفی و شدت هیجانی بیشتری را گزارش می‌دهند(گروس و جان، ١٩٩٨).مخصوصاً زنان، به دلیل هنجارهای فرهنگی، نیاز دارند که هیجان‌های مثبت را به دیگران ابراز کنند.
تفاوتهای جنسی در هیجان‌های مثبت، اکثراً در موقعیت هایی مانند روابط بین فردی صمیمی‌آشکار
می‌شود و زنان معمولاً بیشتر از مردان همدردی و همدلی می‌کنند. البته بعضی هیجان‌های منفی، مانند آشفتگی، غم، تنفر و احساس آسیب پذیری، مانند ترس و احساسات کمرویی وملامت نیز بیشتر به وسیله زنان گزارش می‌شود. مردان، برخی از هیجان ها، مانند افتخار، اطمینان، اهانت، تنهایی واحساس گناه را فراوانتروشدیدتراز زنان نشان می‌دهند(برادی و هال، ٢٠٠٠).البته مردان ممکن است به این دلیل هیجان هایی مانند ترس و غم را کمتر نشان دهندکه این احساسها ممکن است آنها راکم قدرت جلوه دهد در حالی که توانایی کنترل هیجان در مردان نشانه قدرت تصور می‌شود.نمایش هیجان هایی مانند ترس و غم و خشم برای زنان، تهدید کننده نیست(تیمرز و همکاران، ١٩٩٨؛ به نقل از فام، ٢٠٠٠). به اعتقاد باتلر (٢٠٠١) ابرازگری بیشتر در زنان، ممکن است سبب شود که بازداری، اثرات بیشتری بر آنها بگذارند و کینگ وامونز (١٩٩٠) بر این باورند که اگر چه مردان نسبت به زنان هیجانشان راکمتر بروز، می‌دهند ولی ممکن است آنها در عدم ابرازگری خود راحت باشند.به اعتقاد فام (٢٠٠١) تفاوتهای افراد در بازداری هیجانی، جنبه جهانی ندارد، بلکه از فرهنگ اثر می‌پذیرد. فام(٢٠٠١)در بررسی‌های خود به این نتیجه دست یافت که مردان در جوامع هند و اروپایی بیشتر از زنان هیجانشان را بازداری می‌کنند ولی این تفاوت در بین آسیایی‌ها معنا دار نیست.
نتایج پژوهش کرنیگ و گوردون (١٩٩٨) نیز این فرض را تأیید کرد که زنان بیشترازمردان هیجانهایشان را بروز می‌دهند. نتایج بررسی آنان نشان داد که زنان و مردان در گزارش هیجان تجربه شده تفاوتی ندارند؛ اگر چه پاسخدهی هدایت پوستی درآنها متفاوت است، به اعتقاد کرنیگ و همکاران (١٩٩٨) ویژگیهای نقش جنسیتی وابرازگری خانوادگی، ارتباط بین جنسیت وابرازگری راتعدیل می‌کند.
2-3-3- دو سوگرایی در ابراز هیجان
دو سوگرایی ممکن است به عنوان احساس‌های هیجانی به سرعت متغیر یا به طور همزمان شدید و متضاد به یک شئ تعریف شود ،اما دوسوگرایی در ابرازگری هیجانی، اشکال مختلف، از تمایل به ابراز ولی قادر نبودن به آن، ابرازکردن بدون تمایل واقعی تا ابراز هیجان و بعداً از آن پشیمان شدن را شامل می‌شود.
ساختار دوسوگرایی در ابرازگری هیجانی و شیوه مقابله سرکوبگر و یا حالت دفاعی داشتن سرکوبگر، ممکن است به واسطه فرایند بازداری مشترک، ویژگی‌های مشابه بسیار زیادی داشته باشد ( کینگ و امونز، ١٩٩٠). دو سوگرایی در ابراز هیجان ممکن است به عنوان یک صفت هیجانی به کار رود که در کنار گرایش‌های جهانی یا قوانین نمایش فرهنگی روی تجربه هیجانی تاثیر می‌گذارد (کینگ، ١٩٩٨) .
دوسوگرایی را بعضی افراد آزادانه و ظاهراً بدون نگرانی از پیامد‌های آن ابرازمی‌کنند؛ولی برخی دیگر در انتقال حالتهای هیجانی خود محافظه کارند (امونز و کلبی ،١٩٩۵). از نظر کینگ وامونز(١٩٩٠) دوسوگرایی در ابراز هیجان ممکن است به عنوان یک صفت هیجانی به کاررود که درکنار گرایشهای جهانی یا قوانین نمایش فرهنگی، روی تجربه هیجانی تأثیرمی‌گذارد (کینگ، ١٩٩٨).
2-3-4- بازداری در ابراز هیجان
یک ساختار مرتبط با ساختار هیجانی، بازداری هیجانی است (راجر و نشوو ، ١٩٨٧؛ کینگ و همکاران، ١٩٩٢) . بازداری هیجانی به “کاهش ابراز عاطفی، “چه به طور ارادی، مانند “بازداری فعال ” و چه به طور غیر ارادی، اطلاق می‌شود (کینگ وامونز، ١٩٩٠). راجر (١٩٧٩)، بازداری هیجانی را تمایل به بازداری و سرکوب هیجان تجربه شده، تعریف می‌کنند.
بازداری، به عنوان یک ساختار اساسی در تاریخچه شخصیت و سلامت مطرح می‌شود (کینگ و همکاران، ١٩٩٢)؛ چنانچه بازداری هیجانهای منفی، بویژه خشم به عنوان محور الگوی شخصیتی مستعد سرطان “ریختC” فرض می‌شود (تاکون و همکاران، ٢٠٠١) و ارتباطی قوی بین کنترل هیجانی و مقدرنگری وجود دارد (واتسون و همکاران، ١٩٩٩). از سوی دیگر لازاروس (١٩٩٩) عقیده دارد که معتقدین به سرنوشت (آنهایی که معتقدند کنترل شخصی کمتری دارد)، بیشتر احتمال دارد که احساس افسردگی کنند. (راجر،1998) ابراز هیجان را به عنوان یک متغیر شخصیتی فرض می‌کنند که ارتباط بین تنیدگی و بیماری را تعدیل می‌کند.
بازداری هیجان‌های مختلف و شیوه‌های بازداری در افراد متفاوت است. علاوه بر تفاوتهای فردی ماهیت، زمینه اجتماعی، بر سهولت بازداری ابراز هیجان تأثیر می‌گذارد.به عنوان مثال، مردم انتظاردارند که در بعضی ازموقعیتها احساسات واقعی خود را بازداری کنند.بازداری بعضی از هیجانها از بازداری هیجانهای دیگر دشوارتر است. بازداری هر هیجان، زمانی که خیلی شدید است، مشکلتر به نظر می‌رسد و زمانی که فقط به طور جزئی احساس می‌شوند، مشکل است، زیرا مردم برای شروع چنین احساسات یا نیاز برای بازداری آن، کمتر هوشیارند. بازداری بعضی از شیوه‌های ابراز هیجان از بقیه دشوارتر است. به عنوان مثال، بازداری علائم هیجان در صدا از بازداری چهره ای و بازداری ابراز چهره ای از بازداری علامت هیجان درحرکت بدن مشکلتر است (اکمن ، ١۹۸۴).
کینگ و همکاران (١٩٩٢) معتقدند که بازداری در زمینه ابراز هیجان برای تبیین ارتباط بین ابراز هیجان و سلامت به کار می‌رود. به اعتقاد فروید، بازداری هیجانی، یک علت مهم بیماری روانشناختی است و صحبت درمانی او برای رها سازی”عاطفه خفه شده “یا ابرازی که به شدت کاهش یافته بود، طراحی شد. علی رغم تغییرات اساسی در نظریه اولیه فروید در مورد عوامل بیماری زا که، در دهه‌های بعدی اتفاق افتاد، این باور که بازداری هیجانی ممکن است به آشفتگی روانشناختی منجر شود، به عنوان محور اصلی، در روان درمانی روان پویشی، باقی مانده است و مطابق با آن، یک هدف مهم در درمانهای ابرازگر، رسیدن به ابراز کاملتر (به عنوان مثال، بازنمایی در آگاهی هوشیار، تجربه و ابراز در موقعیت درمانی) پاسخهای هیجانی بازداری شده است (گروس و لونسون ، ١٩٩٧).
به اعتقاد گروس و لونسون (١٩٩٧) بازداری رفتار ابرازگر هیجانی، فرد را از تجربه ذهنی هیجانهای منفی، مانند غم رها نمی‌کند و بنابراین، پنهان کردن هیجانهای فرد امکان ندارد که بتواند به عنوان روشی برای تخفیف احساس منفی، به ابجاد احساس بهتر کمک کند.آنان معتقدند که این یافته، به معنی این نیست که محدود کردن تکانه‌های هیجانی(مانند ضربه زدن یا فریاد زدن) هرگز مطلوب نباشد، بلکه به راحتی می‌توان شرایطی را تصور کرد که تحت آن، کم کردن رفتار ابرازگر برای سلامت روانشناختی خود و دیگران بهتر است.به عنوان مثال کاهش، جلوه‌های افسرده ساز ممکن است احتمال دریافت کمک و زنجیره‌های با فاصله از جلوه‌های عاطفی منفی دو طرفه را افزایش دهد و تعامل زناشویی را بهبود بخشد.
باتلر (٢٠٠٠) بر این باور است که بازداری تجربه ذهنی، هیجانهای منفی را کاهش نمی‌دهد، بلکه یک راهبرد نامؤثر برای کاهش آشفتگی روانشناختی است و اگربه طور نظا م دار به کار رود، می‌تواند به خلق‌های منفی مزمن مانند افسردگی منجر شود و روابط حمایت کننده ای را که برای سلامت سودمند است، محدود نماید.
پنیبر و همکارانش (١٩٩5) با طرح یک نظریه راجع به بازداری، اظهار داشتند که شکست برای مواجهه با رویدادهای تنیدگی زا، به سلامت کمتر منجر می‌شود. فرض اساسی نظریه مذکور این است که فرایند فعال بازداری افکار، احساس‌ها و رفتار، نیازمند کار زیستی است و وقتی که افراد نیاز به محبت در مورد تجارب آسیب زا را بازداری می‌کنند و هیجانهایشان را بروز نمی‌دهند، تنیدگی جایگزین شده در بدن آنها، به افزایش آسیب پذیری به فرایند تنیدگی بیماری منجر می‌شود.
همچنین بک (1989) ، یک دیدگاه اجتماعی- تحولی ارائه داد که در آن، یک تبیین نظری جامع برای ارتباط مؤلفه‌های زیستی-روانی-اجتماعی بازداری هیجان مطرح می‌شود.باک عقیده دارد که افراد یاد می‌گیرند که حالتهای هیجانی خود را به وسیله یک فرایند پسخوراند اجتماعی برچسب بزنند و درک کنند. این فرایند در شرایط روابط صمیمی‌روی می‌دهد. ماهیت گیج کننده این روابط در افراد متعارض هیجانی، انتظار می‌رود که توانایی این افراد را برای استنباط و بیان حالت هیجانی آنها، کاهش دهد. همان گونه که روابط صمیمی‌به عنوان مکانیزم‌های تنظیمی- زیستی کار می‌کند، مکانیزم‌های زیست شناختی درون فرد، به وسیله پسخوراند ابرازگر در دیگران تنظیم می‌شود. یقیناً برای درک کامل مکانیزم هایی که تعارض به وسیله آن تندرستی را متأثر می‌سازد، باید به سه سطح تحلیل روانشناختی، زیست شناختی و اجتماعی و همین طور روابط بین این سطوح توجه نمود. الگوی عدم تناسب پسخوراند اجتماعی باک ممکن است تبیین کند که چرا افرادمتعارض هیجانی هم تندرستی و هم دسترسی به حمایت اجتماعی کمتری را گزارش می‌دهند (امونز و کلبی، ١٩٩۵).
نتایج برخی مطالعات نشان داده است که بازداری ابراز هیجان با افکار وسواسی و نشخوارها که شامل خود ارزیابی منفی و اسناد‌های درونی در موقعیت شکست هستند، مرتبط است (کینگ و همکاران، ١٩٩٢) و به افزایش فعالیت سمپاتیکی منجرمی‌شود. مخصوصاً اگر بازداری هیجانی، مزمن وانعطاف ناپذیر باشد، عملکرد شناختی را کم می‌کند (گروس و لونسون، ١٩٩٧). همچنین در طولانی کردن فعالیت فیزیولوژیکی، مانند بهبود درنگیده تنش ماهیچه ای، به دنبال تنیدگی، نقش دارد (کیرز و همکاران، ١٩٩۵؛ به نقل از راجر و همکاران، ٢٠٠١). و ممکن است فشار خون را بالا ببرد (راتر و همکاران، ١٩٩٢).
فام (٢٠٠٠) معتقد است که جنسیت و فرهنگ ارتباط بین بازداری و سلامت را تعدیل می‌کند.او در مطالعات خود به این نتیجه دست یافت که بیشترین ارتباط منفی، بین بازداری هیجانی و سلامت، در زنان اروپایی و بیشترین ارتباط مثبت، بین بازداری هیجانی و سلامت، در مردان آسیایی است.
2-3-5- کنترل هیجانی
همان گونه که قبلاً ذکر شد، یک مسئله در ارتباط با ابرازهای هیجانی این است که آنها قابل کنترل یا قابل پوشیده شدن هستند. راجر (1998) کنترل هیجانی را “تمایل به بازداری ابراز پاسخهای هیجانی”تعریف می‌کند. به اعتقاد کینگ و همکاران (١٩٩٢) یک ساختار مرتبط با هیجان، کنترل هیجانی یا گستره ای است که یک فرد معمولاً راهبردهای گوناگون را برای کنترل وقوع طبیعی واکنشهای هیجانی به کار می‌گیرد.

در حوزه مطالعه هیجان، کنترل هیجان تحت ساختارهای گوناگونی مطرح شده است.کینگ و همکاران(١٩٩٢) سه ساختار مهار ، محدودیت و سرکوبی را به عنوان اشکال کنترل رفتاری مطرح کرده و معتقدند که حالت دفاعی داشتن، سرکوبگر یک شیوه مقابله با اطلاعات تهدید کننده و اجتناب ناهشیار از آن است ولی محدودیت و مهار، بازداری هوشیارانه از خواسته‌ها است. از اینرو، آنها بازداری هیجانی، تعاریفی در هیجان و آلکسی تایمیا را به عنوان ساختارهای کنترل هیجانی مطرح می‌کنند.
راجر و همکاران (1998) چهار ساختار مستقل کنترل هیجانی را شامل: بازداری هیجانی، نشخوار، کنترل پرخاشگری و کنترل خوش خیم عنوان کردند و معتقدند که کنترل پرخاشگری و کنترل خوش خیم، همبستگی مثبت بالایی دارند. راجرو نشوور (١٩٨٧) کنترل هیجانی را به عنوان یک متغیر شخصیتی فرض می‌کنند که ارتباط بین تنیدگی و بیماری را تعدیل می‌کند.
2-3-5-1-کنترل خوش خیم
کنترل خوش خیم، کنترل تکانه‌های آشفته کننده در طی انجام کار است (گروس و جان، 1997). راجر (1998) کنترل خوش خیم را به عنوان یک ساختارکنترل هیجانی مطرح کرده اند که اساساً با تکانشگری همبسته است. راجر و جیمسون (١٩٨٨) به منظور بررسی اثرات تفاوتهای فردی بر واکنش پذیری وبهبود ضربان قلب به دنبال مواجهه با یک تنیدگی زایی آزمایشگاهی (عملکرد در کار استروپ که یک فعالیت شناختی است) به این نتیجه دست یافتند که کنترل خوش خیم، با واکنش پذیری ضربان قلب، همبستگی منفی معناداری دارد؛یعنی واکنش پذیری ضربان قلب در آزمودنیهایی که کنترل خوش خیم کمتری دارند، بیشتر افزایش می‌یابد.
یافته‌های پژوهشی نشان داده اند که بین کنترل خوش خیم و برون گرایی، تکانشگری، خصومت کلامی، متهور بودن، (راجر و نشوور، ١٩٨٧) روان پریش گرایی و تجاوزگری (راجر،1998)، همبستگی منفی و بین کنترل خوش خیم و تکانشگری (راجر،1998). همبستگی مثبت وجود دارد.یافته‌ها راجع به ارتباط بین کنترل خوش خیم و تکانش گری متناقض است.
2-3-5-2- کنترل پرخاشگری
راجع به هیجان خشم و مترادف‌های آن احتمالاً بیش از هر هیجان دیگری به استثنای ترس، بحث شده است. نظریه روان تحلیلگری، اشکال مختلف خشم را سادیسم، پرخاشگری، غریزه مرگ و غیره نامیده و به اعتقاد فروید، پرخاشگری احتمالاً یکی از قدیمی‌ترین انگیزه‌ها است. از روزهای اولیه پزشکی روان تنی، فرض محکمی‌وجود داشته است که بازداری خشم، افراد را در معرض یک خطر بالاتر برای فشار خون و گرفتگی عروق کرونر قرار می‌دهد وکلاً موجب مرگ و میر می‌شود (الاسبی، ٢٠٠٠) ولی برخی پژوهشها عکس آن را نشان داده اند (به عنوان مثال، واستون و همکاران،1998).
برخی پژوهشها بین کنترل پرخاشگری و کنترل بین فردی، خصومت کلامی‌و تجاوزگری، همبستگی منفی و بین کنترل پرخاشگری و خود بیمار انگاری، تکانشگری و کنترل خوش خیم، همبستگی مثبت یافته اند (راجر ، ١٩٩٨).
2-3-5-3- نشخوار
یکی از ساختارهای اساسی که در زمینه کنترل هیجان از آن بحث شده است، نشخوار یا مرور رویدادهای هیجانی نارحت کننده است (نجاریان، 1385).
نشخوار به معنای داشتن افکار ویژه قابل تکرار و احتمالا عدم توانایی متوقف کردن آنها است . به اعتقاد (کینگ و همکاران١٩٩٢) نشخوار می‌تواند به عنوان کنترل شناختی بررسی شود، زیرا اولاً، نشخوار ممکن است نتیجه کنترل باشد.در این حالت، نشخوارممکن است اساساً شامل تفکر در مورد تلاشهای شخصی در اجتناب از خود افشاگری باشد، یا وقتی که فردی در مورد ابراز هیجان دوسوگرا است(کینگ وامونز، ١٩٩٠).
ثانیاً، فرد ممکن است به وسیله افکار عینی راجع به این جهان یا جزئیات ناچیز، به عنوان یک وسیله اجتناب از پریشانی هیجانی مشغول باشد و در سطح فراشناختی در مورد افکار ناخواسته یا غیر قابل پذیرشی، نشخوار کند. (کینگ وهمکاران، ١٩٩٢).
بازداری هوشیار یک فکر ناخواسته می‌تواند به یک انتقال وسواسی با فکر زیاد منجر شود بنابراین، نشخوار ممکن است به عنوان یک فن کنترل و یا به عنوان نتیجه مکانهای کنترل فرض شود (همان منبع).
نولمن-هاکسیما (1997) نشخوار را به عنوان “تمرکز منفعل و تکراری روی علائم آشفتگی و شرایط احاطه کننده آن علائم”توصیف و به طور گسترده آن را بررسی نموده اند.آنها همچنین نشخوار را یک شیوه پاسخ به رویدادهای تنیدگی زا مطرح می‌کنند، که دوره خلق افسرده را تشدید و طولانی می‌کند (سالووی و همکاران، ٢٠٠٠).
نشخوار ممکن است یک راهبرد شناختی برای مقابله با خود پنداره منفی و احساس قربانی شدن ارائه کند(راجر و نشوور،١٩٨٨)و یا ممکن است بهبود افراد را به دنبال مواجهه با تنیدگی به تأخیر بیندازد(راجر و جیمسون، ١٩٨٨) .
نتایج بسیاری از مطالعات نشان داده است که نشخوار در چند زمینه با سلامت مرتبط است، از جمله اینکه گارنفسکی و همکاران (٢٠٠١) نشخوار را به عنوان یک بعد نظم هیجانی دانسته و بین نشخوار و افسردگی و اضطراب، همبستگی مثبت و معنادار یافته اند؛یعنی افراد دارای نشخوار بیشتر، اضطراب و افسردگی بیشتری را تجربه می‌کنند.مطالعات دیگر نیز بین نشخوار و روان رنجورخویی، خصومت خود تنبیهی، خدمت هذیانی، خصومت کلامی، اضطراب صفت، خود بیمار انگاری و حساسیت اجتماعی همبستگی مثبت معنادار و بین نشخوار و کنترل بین فردی، همبستگی منفی معنادار یافته اند (راجر و نشوور، ١٩٨٧).
راجر و جمیسون (١٩٨٨) به منظور بررسی اثرات تفاوتهای فردی در واکنش پذیری و بهبود ضربان قلب به دنبال مواجهه با تنیدگی زایی آزمایشگاهی (عملکرد در کار استروپ که اساساً یک کارشناختی است) و با این فرض که به هنگام موقعیت تنیدگی زا ضربان قلب افزایش و پس از دوره تنیدگی کاهش می‌یابد، به این نتیجه دست یافتند که نشخوار با تأخیر در بهبود ضربان قلب به دنبال تنیدگی، همبستگی مثبت دارد؛ یعنی افرادی که نشخوار بالاتری دارند، ضربان قلب آنها با تأخیر بیشتری بهبود می‌یابد. (راجر،1998) این نتیجه را به واسطه فعالیت تداوم یافته دستگاه بخش مرکزی غدد فوق کلیه در اثر نشخوار شناختی تبیین نموده‌اند.
کامرون ومیکن بام (١٩٨٢) در این رابطه اظهار داشتند که “عادت به مرور ذهنی شکستها و به طور همزمان درگیر شدن در افکار خود تحقیر کننده ، ممکن است، حداقل برای بعضی ابعاد فرایند آرامش بعد از تنش، اختلال ایجاد کند” (راجر و جمیسون، ١٩٨٩).
2-3-6- دوسوگرایی در ابراز هیجان و سلامت روانی
همان گونه که قبلا ذکر شد، نتایج برخی مطالعات حاکی از آن است که ابرازگری هیجانی به سلامت روانشناختی و جسمانی منجر می‌شود(به عنوان مثال، کینگ وامونز، ١٩٩٠؛ راجر و همکاران، ٢٠٠١).در مقابل، دو سو گرایی یا تعارض در ابراز هیجان با چند شاخص آشفتگی روانشناختی و شکایتهای جسمانی مرتبط است(کینگ و امونز، ١٩٩٠ ؛مونگرین و زاروف، ١٩٩۴).بنابراین، ممکن است وقتی فرد، هم تمایل به ابراز و هم تمایل به خودداری از ابراز هیجان داشته باشد، آشفتگی روانشناختی را تجربه می‌کند(گروس و لونسون، ١٩٩٧). زنان نسبت به مردان نمرات بالاتری در دوسوگرایی در ابراز هیجانهای مثبت دریافت می‌کنند و دوسوگرایی در ابراز هیجان ممکن است یک پیش بینی کننده مهم آسیب شناسی روانی بویژه در زنان باشد (کینگ و امونز، ١٩٩٠).
برخی ویژگیهای شخصیتی، مانند وابستگی و خود انتقادی به دوسوگرایی در ارتباط با هیجان قرار دارند.افراد وابسته، در ابراز خصومت دو سو گرا هستند و در صورت بروز آن پشیمان می‌شوند و افراد خود منتقد، در ابراز هیجان منفی، دوسوگرا هستند، زیرا ممکن است تأیید توسط آنها، محیط را تهدید نماید و ابرازهیجان‌های مثبت نیز ممکن است برای آنها تعارضهای درونی ایجاد کند، زیرا ابراز عشق یا رفتارهای محبت آمیز، ممکن است متضمن ترسهایی از ضعف یا آسیب پذیری باشد.(مونگرین و زاروف ، ١٩٩۴).
مونگرین و زاروف (١٩٩۴) به منظور تبیین رابطه بین وابستگی و خود انتقادی و علائم افسرده ساز ، متغیرهای رویدادهای زندگی، شدت هیجانی و دوسوگرایی در ابراز هیجان را به عنوان تعدیل کننده‌های مهم در زمینه ارتباط بین وابستگی وخود انتقادی وعلائم افسرده ساز در زنان و مردان بررسی نمودند. مطابق با یافته‌های آنان، الگوی تعدیل کننده، شامل رویدادهای منفی و دو سوگرایی به طور موفقیت آمیزی، ٧۴% از اثر شخصیت بر افسردگی در زنان و۴٧% از اثر شخصیت بر افسردگی در مردان را تبیین کرد.طبق نتایج پژوهش مونگرین و زاروف (١٩٩۴)، خود انتقادی و افسردگی در مردان، تنها به وسیله متغیردوسوگرایی، ولی در زنان بیشتر به وسیله رویدادهای تحصیلی منفی و دوسوگرایی، مرتبط بودند، همچنین رویدادهای منفی و دوسوگرایی، افسردگی را پیش بینی کردند. وابستگی در مردان و زنان نیز بیشتر با رویدادهای ارتباطی منفی و دوسوگرایی مرتبط بود و این دو، افسردگی را پیش بینی کردند.
پارکر وهمکاران (١٩٩٣؛به نقل از کینگ، ١٩٩٨).پی بردند که مشکل در تشخیص محتوای هیجانی حالت‌های چهره ای، به عنوان یک ویژگی افراد دوسوگرا، با مشکلاتی نظیر آلکسی تایمیا و بزهکاری مرتبط است. تعارض یا دوسوگرایی در ابراز هیجان با برخی عوامل دیگر مانند رضایت زناشویی (کینگ، ١٩٩٣؛به نقل از کینگ، ١٩٩٨).رضایت از زندگی (کینگ و امونز، ١٩٩٠؛ امونز و کلبی، ١٩٩۵) حمایت اجتماعی (امونزوکلبی١٩٩۵) و عزت نفس (کینگ و امونز، ١٩٩٠) همبستگی منفی و با افسردگی (امونزو کلبی، ١٩٩۵؛ کینگ و امونز، ١٩٩٠؛ مونگرین و زاروف، ١٩٩۴)اضطراب، عاطفه منفی(کینگ و امونز، ١٩٩٠؛امونز و کلبی، ١٩٩۵) خیالپردازی پارانویاگونه وگرایشهای وسواس فکری-عملی(کینگ و امونز، ١٩٩٠) همبستگی مثبت دارند.
دوسوگرایی در ابرازهیجان با افسردگی ارتباط محکمی‌دارد؛زیرا دوسوگرایی در ابراز هیجان با بازداری از ابرازهیجان، افکار وسواسی و نشخوارها مرتبط است(کینگ و همکاران، ١٩٩٢).مولفه نشخوارممکن است با آن چیزی که به عنوان توجه خود- محور توصیف می‌شود، شبیه باشد(پزنسکی و گرینبرگ، ١٩٨۶؛به نقل از مونگرین و زاروف، ١٩٩۴)و ممکن است خود ارزیابی منفی(“من چون خشمگینم، شخص بدی هستم”)اسنادهای درونی(“خشمگین شدن نشانه نقص است”)و تمرکز زیاد بر تغییرات جسمانی را شامل شود که همه آنها، عاطفه منفی را تشدید می‌کنند و پیامدهای عاطفه از دیدگاه درمانی بسیار مهم است. از سوی دیگر، اجتناب از تجربه هیجانی شامل ابراز هیجان، تا حدی با نشانه شناسی افسرده ساز مرتبط فرض می‌شود؛ زیرا پاسخهای انطباقی به محیط باز داری می‌شوند؛به عنوان مثال، شخص ممکن است از ابراز هیجان خشم به دلیل پیامدهای ترسناک (طرد، انتقام)، خودداری کند، ولی شکست برای ابراز خشم، مانع تغییرات مثبت در محیط می‌شود(مونگرین و زاروف، ١٩٩۴).
کراز و همکاران(٢٠٠٠) بین وابستگی اجتماعی و تعارض در ابراز هیجان و اختلال تغذیه، ارتباط محکمی ‌یافته‌اند. به اعتقاد آنها، زنانی که وابستگی اجتماعی زیادی دارند، تعارض در ابراز هیجان را احساس می‌کنند که ممکن است برای روابط آنها تهدید کننده باشد و بازداری این هیجانها، این افراد را بویژه به علائم اختلال تغذیه، آسیب پذیر می‌سازد. ممکن است وقتی زنان وابسته اجتماعی، احساس می‌کنند که توانایی کافی ندارند تا هیجانهایی را بروز دهند که روابط آنها را بهبود بخشد و برای آنها عاطفه مثبت و احترام ایجاد کند، آنها درگیر فعالیتهایی شوند که شکل دهی بدنی آنها را بهبود بخشد. برای زنان در جوامع غربی، تغییر دادن ظاهر جسمانی برای کسب استانداردهای فرهنگی زیبایی ممکن است در رسیدن به این هدف کمک کننده باشد؛زیرا اکتساب یک ظاهرجسمانی مطلوب، اغلب به توجه مثبت و تحسین منجر می‌شود(هسا ، ١٩٨٩؛به نقل کراز و همکاران٢٠٠٠)؛ بنابراین اگر زنان وابسته اجتماعی نتوانند به وسیله خود ابرازگری، توجه و کنترل مثبت را کسب کنند، برای رفتارهای محدودکننده مانند ورزش زیاد یا تغذیه مختل تقویت می‌شوند و آنها ممکن است برای نظم بخشیدن به هیجانهای بین فردی، روی رفتارهای تغذیه مختل تکیه کنند؛به عبارت دیگروابستگی اجتماعی درزنان، به دوسوگرایی بیشتر در ابرازهیجان منجر می‌شود که در نتیجه، آسیب پذیری به اختلال خوردن را در زنان افزایش می‌دهد.(کراز و همکاران، ٢٠٠٠).
2-3-7-دوسوگرایی در ابراز هیجان و سلامت جسمانی
دوسوگرایی در ابراز هیجان برای اینکه روی سلامت جسمانی تأثیر بگذارد به زمان نیاز دارد. مطالعات طولی روی افرادی که به میزان بالایی دوسوگرایی در ابراز هیجان دارند، نشان می‌دهد که دوسوگرایی، خواه ناخواه پس از گذشت زمان بر سلامت جسمانی تأثیر می‌گذارد. (کینگ و امونز، ١٩٩٠).
کینگ (١٩٩٨) بین دوسوگرایی در ابراز هیجان و بیماری جسمانی ارتباط ضعیفی یافت، با توجه به این یافته، کینگ با پیروی از عقیده امونز و کلبی (١٩٩۵)، اظهار داشت که دو سوگرایی تنها به وسیله اثر منفی آن بر حمایت اجتماعی است که با تندرستی مرتبط است.
الاسبی و همکاران (٢٠٠٠) بر اساس اینکه فعالیت محور هیپوتالاموس- هیپوفیز- فوق کلیه یک تعدیل کننده مهم تعامل تنیدگی – بیماری است، اثر شیوه ابراز خشم وحالت دفاعی داشتن را روی واکنش‌های هیپوتالاموسی – هیپوفیزی- فوق کلیوی(HPA) به تنیدگی روانشناختی حاد، ارزیابی نمودند . آنها حالت دفاعی داشتن را با استفاده از مقیاس درجه اشتیاق اجتماعی کراون ومارلو (MCSD، ١٩۶٠) اندازه گیری کردند.نمره‌های بالا در این مقیاس گرایش به کم گزارش کردن، انکار یا بازداری هیجانهای منفی و تلاش برای خوب جلوه دادن خود درنظر دیگران را منعکس می‌کند (پالهاس ، ١٩٨۴).
این صفات شخصیتی فرض می‌شود که واکنش قلبی – عروقی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و روی خطر بیماری تأثیر می‌گذارد و در پژوهش مذکور، ۴۶ مرد داوطلب سالم در کار سخنرانی عمومی و محاسبه ذهنی شرکت نمودند. نمونه به گروههای ابراز کننده بالا و ابراز کننده پایین در خشم و دارای حالت دفاعی پایین تقسیم شدند. کورتیزول سرم خون و هورمون آدرنوکورتیکوتروپیک (ACTH)شرکت کنندگان قبل و بعد از اجرای هر کاراندازه گیری شد.
یافته‌های سرویس و همکاران (١٩٩٩) در یک پژوهش روی بیماران سرطانی و افراد سالم نشان داد که بیماران سرطانی نسبت به افراد سالم، دوسوگرایی بیشتری در ابراز هیجان دارند، به عبارت دیگر، آنها نمی‌خواهند ضعف خودشان را نشان دهند. این بیماران تمایل دارند که خودشان را نادیده گرفته، با خواسته‌های دیگران وفق دهند و و آنها با اجتناب از مواجهه با دیگران، ارتباطات اجتماعی خود را به مخاطره می‌اندازند. فرض به دست امده از این پژوهش راجع به بیماران سرطانی که احساسات متعارض در ابراز هیجان دارند، این بود که این بیماران تودار و مضطرب هستند، خودشان را نادیده می‌گیرند و پرخاشگری خود را سرکوب می‌کنند. اگرچه ممکن است اطلاعات به دست آمده راجع به ویژگیهای بیماران سرطان سینه، پیامد مواجهه با یک بیماری تهدید کننده زندگی باشد تا اینکه انعکاس عوامل شخصیت پیش مرضی محسوب شود.
2-3-8-

مطلب مشابه :  تأثیر دین و باورهای دینی در سلامت روانی فرد و جامعه