شرح دشواری های کتاب مهمان نامه ی بخارا نوشته فضل الله بن روزبهان خنجی- قسمت …

نجابت شعار: دارای باطنی نجیب.
جلیل المقدار: دارای مرتبه بالا.
سونج خواجه سلطان:این نام در تاریخ الفی به صورت سونجک خان ازبک و سونجک سلطان، ضبط شده است(و سونجک خان که تاشکند را از احمد قاسم کوه برگرفته بود در قلعه متحصن شد و…..).(تتوی،۱۳۷۸:ص۳۵۷)
بحر وجود حضرت خاقان جهان…: فرزند ابوالخیر خان است.
بحر وجود: اضافه تشبیهی.
خاقان: ر.ک ص۱/س۹٫
قاآن: اسم مغولی، لقب پادشاهان ترکستان و چین باشد (لغ)
ابوالخیرخان: سلطان ابوالخیرخان ابن دولت شیخ بن ابراهیم اغلان بن پولادبن منگوتیمور بن بداغول بن جوجی بوغا. از خواقین ازبک از الوس جوجی خان بن چنگیز. جدّ محمدخان شیبانی. مستقر وی سقناق دشت قبچاق بود. مولد او به سال ۸۱۶ هـ.ق و در سنه ۸۳۳ در هفده سالگی رتبه خانی یافت و سلطان ابوسعید به مدد او فتح سمرقند کرد. (حبیب السیر،ج۲:صص۲۵-۲۲۵)
مجرا: اسم عربی، محل جریان و محل روان شدن (غیاث)
نهر: اسم عربی، جوی (لغ)
تخت: ر.ک ص۴/س۱۰
تاشکند: اسم خاص،در باختر فرغانه ولایت چاچ است که در جانب راست یعنی شمال خاوری رود سیحون قرار دارد .خرابه های موسوم به (تاشکند کهنه)امروز محل شهری را که اعراب شاش وایرانیان چاچ می نامیدند و در قرون وسطی بزرگترین بلاد ماوراء سیحون بوده نشان میدهد . شهر چاچ یا تاشکند را بنکث نیز میگفتند . مانند بسیاری دیگر از بلاد ماوراءالنهر که دارای دو اسم بود یک اسم ایرانی و یک اسم تورانی.(لسترنج،۱۳۶۴: ۵۱۱)
تَوابِع: صفت عربی، ملحقات و لواحق و متعلقات و هر چیز که پیروی کند چیز دیگری را.(ناظم)
در قبضه اوست. در ملک اوست؛ در تصرف اوست، دردست اوست (لغ)
حُکم: مصدر عربی ، حکومت ، امر(لغ)
دیگر حضرت سلطان رفعت شعار، عظمت آثار، حمزه سلطان و حضرت برادر مکرّم نامدار جلیل المقدارش ، مهدی سلطان که از شجره بختیار سلطان، به خان بزرگ می رسد و حالا نافذ فرمان تخت حصارشادمان است به شرف ملاقات فایز گشتند و آثار سرور و موافقت به ظهور آمد. (مهمان نامه: ۳-۴)
توضیحات:
رَفعَت: اسم مصدر عربی ، رفیع، بلند پایه (معین)
شعار: ر.ک ص۳/س۱۶
رفعت شِعار: دارای باطنی رفیع و بلند و با ارزش.
مکرّم: ر.ک ص۳/س۳
جلیل المقدار: ر.ک ص۳/س۱۷
شَجَرِه: اسم عربی، نسب نامه(لغ)
نافذ فرمان: ر.ک ص۳/س۱۴
تخت: ر.ک ص۴/س۱۰
حصار شادمان: شهری است نزدیک بلخ. شهری است از ماوراءالنهر. (لغ) در قسمت علیای رود قبادیان و باختر پل سنگی ،شهر واشجرد واقع بود که به گفته اصطخری به اندازه ترمد وسعت داشت و به مسافت اندکی در جنوب آن قلعه ی بزرگ شومان واقع بود…..شرف الدین علی یزدی در وصف جنگ های امیر تیمور مکرر از این قلعه به نام حصار شادمان یاد کرده و غالباً آن را به صورت مختصر حصار یا حصارک نوشته و امروز هم به حصار معروف است.(لسترنج،۱۳۶۴: ۴۶۸)
فایز گشتن: فایز شدن، رستگار شدن، به کام دل رسیدن، دست یافتن (معین)
دیگر حضرت پادشاه معظّم، سلطان مکرّم، سریر خواقین چنگیزی، بهرام حصار جنگ و خونریزی، جانی بیگ سلطان که فرمان فرمای تخت اندجان تا حدود کاشغرست. و توابع و اقران از سرحد ختای، با لشکر بی شمار فایز به عزّ خدمت عالی حضرت خلیفه الرحمانی شد و حضرت سلطنت پناهی، عدالت دستگاهی، عارف معارف الهی، جامع صنوف آداب پادشاهی، السلطان المعظّم المستوثق به الطاف الله الودود عبید الله سلطان ابن السلطان المغفور محمود که ثمره ی شجره وجود حضرت محمود سلطانی و مشرف به شرف برادر زادگی و مصاهرت حضرت علیّه خاقانی است و فرمان روای تخت بخارا و محیی مآثرآل سامان و خانواده کسری و داراست سمیر مجلس همایون و صاحب ضیافت سلطانان دولت افزون بودند. (مهمان نامه:۴)
توضیحات:
مکرّم: ر.ک ص۳/س۳
سَریر: اسم عربی، تخت پادشاه (لغ)
خَواقین: اسم عربی، ج خاقان، لقب پادشاه ترکان. (لغ)
چنگیز: نام اصلی وی تموچین و پسر یسوکای بهادر رئیس قبیله قیات از قبایل مغول بود. او پس از مرگ پدر بر قبیله کرائیت غلبه یافت و ملقب به چنگیز خان گردید و سپس قوم اویغور را منقرض کرد و در سال ۶۱۶ به ممالک خوارزمشاهی حمله برد و در ظرف دو سال شهرهای ایران را تسخیر کرد و در ۶۱۹ به مغولستان بازگشت و در ۶۲۴ درگذشت. (معین)
بهرام: اسم خاص، نام ستاره فلک پنجم از ستاره های خُنَّس و آن را بهرام نیز گویند، منحوس و دال برجنگ و خونریزی و خصومت و ظلم است(لغ)
حِصار: اسم عربی، در احکام نجوم تنگ در میان گرفتن دو کوکب نحس باشد کوکبی را یکی از پیش و دیگری از پس. (لغ)
جانی بیک سلطان: محمود ۷۵۸هـ.ق، هشتمین پادشاه از سلاطین ازبک در دشت قبچاق، پسر ازبک خان و نواده ی جوجی خان ابن چنگیز. بنابر مشهورپادشاهی عادل و متدین و متعصب در مذهب اهل سنت بود. (مصاحب)
تخت: ر.ک ص۴/س۱۰
اندجان: [اندیجان، اندگان] شهری است در کنار دره فرغانه در شمال شرقی شهر فرغانه (معین)
کاشغَر: ازچینستان است و برسرحدی است میان تبت و خرخیز و چین و یغما و مهتران کاشغر اندر قدیم از خلخ بودندی یا از یغما. (حدودالعالم: ۷۹)